من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم - لطفها میکنی ای خاک دَرَت تاج سرم
روزی آمدم و به رسم روزگار روزی می بایست بروم.
کنون هنگامه ی رفتن فرا رسیده است.
دوستانی یافتم و آموزه هایی ناب از ایشان آموختم.
لیک، "باران" دیگر در این سرا نمی بارد.
شاید روزی باز گردم. در منزلگهی دیگر.
تا آن زمان مرا از آموزه های خویش بی نصیب مگزارید:
mona.hejrizadeh@gmail.com
این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
در ذهن خود
طناب دار تو را می بافند.
"فروغ فرخزاد"
امروز، در هنگامه ای که خورشید در زیبا ترین و درخشان ترین حضورش در پهنۀ آسمان می درخشید و آن لحظه ای که بانگ الله اکبر مؤذن در گلدسته های مساجد می پیچید، و مقارن با زاد روز میلاد بزرگ مرد تاریخ اسلام، من شمع بیست و پنجمین سال زندگی ام را خاموش کردم و اکنون یک ربع قرن عمر دارم. درست 1/4 قرن!
سالهای کمی را نگذارنده ام و البته سالهای زیادی را هم نگذرانده ام.
کارنامۀ درخشانی ندارم، اما حداقل مردودی و رفوزگی هم ندارم.
بار الهی سپاس؛
سپاس به خاطر همۀ روزهای خوب رفته؛
سپاس به خاطر همۀ روزهای زیبای اکنون؛
و سپاس به خاطر همۀ روزهای طلایی نیامده.
اعیاد میلاد این ایام خجسته باد.
با خود شدن:
شبی را با صدای دل به سر بردن؛
صبح را با نوای عشق آغاز کردن؛
روز را درون خویش گذراندن؛
و در انتها
بی خود شدن از خویش است.
کاش گاهی وقتا، خوابهامون واقعی بود؛
کاش گاهی وقتا، واقعیتها خواب می بود؛
کاش وقتی خواب واقعیت رو می دیدیم یکی بیدارمون می کرد؛
کاش وقتی واقعیت رو خواب می دیدیم یکی بیدارمون می کرد؛
رؤیاهای شبانه ام زیبا و لذت بخشند، کاش واقعی بودند...