بر آنم که وارهم زین دردهای بی ثمر،
بر آنم که فریاد کشم،
جامه درم
و پا برهنه بدوم دشت بی دردی را.
بر آنم که آشوب را بشویم،
آشفتگی را دور بریزم و نفس بکشم.
بر آنم که باشم برای زندگی،
باشم برای عشق،
برای مهرورزی،
در دنیایی که غزال خوش خرام محبت از خار زمانه لنگ گشته
و گرگ تیزدندان کینه خوش می خرامد.
پ.ن:(کمی بی ربط شاید هم با ربط)
پیش از من پدربزرگ چنین سرود:
لطافت از چمن، حسن از پری رخان رفته
حیا و شرم ز چشمان مردمان رفته
ز بس که خلق زمانه پی شکست همند
دعا اثر نکند گر به آسمان رفته
حال اگر می بود و سودای این زمانه را می دید چه می سرود؟!!

یه روز یه خاطره خواست فقط خاطره بمونه،
واسه همین به من اجازه نداد بنویسمش!!!
همین.
بایزید را پرسیدندکه: بر آب توانی رفت؟
گفت: چوب نیز بر سر آب می رود؛
گفتند: در هوا توانی رفت؟
گفت: مرغ نیز در هوا می رود؛
گفتند: در یک شب به کعبه توانی رسید؟
گفت: جادوگری در یک شب چندین مرحله راه طی می نماید؛
گفتند: پس کار مردان و عارفان چیست؟
گفت: آنان که دل در کس نبندند جز خدای، و نخواهند جز خدای، و با مردمان نیکی کنند، و محشور باشند از برای خدای.
حس بودنت یه دنیاست بهترین طبیب درداست
ماهی دلم اسیره بودنت واسش یه دریاست
تن گرم تو قراره واسه بیقراری من
مرحمه وجود پاکت واسه گریه زاری من
جون میگیرم از نگاهت تا همیشه زنده هستم
از خمار چشم مستت تا همیشه مست مستم
با حقیقت حضورت زندگی یه حس نابه
مثه آفتاب میدرخشی کی میگه که این سرابه؟
ای خدا میشه نباشه واسه عمرش هیچ خزونی؟
میشه آیه ی وداع رو توی زندگیش نخونی؟!
۸۷/۳/۱۱
آنان که به سر در طلب کعبه دویدند
چون عاقبت الامر به مقصود رسیدند
رفتند در آنجا که بیابند خدا را
بسیار بجستند خدا را و ندیدند
چون معتکف کعبه شدند از پی تکلیف
ناگاه خطابی هم از آن خانه شنیدند
که ای خانه پرستان چه پرستید گل و سنگ
آن خانه پرستید که پاکان طلبیدند
امروز آخرین فرصت ثبت نام برای سفر حج عمره بود. از جلوی بانکهای ملت که رد می شدم، عاشقان و زائرانی رو می دیدم که مشتاقانه برای زود تر ثبت نام شدن، مشت و لگد بر دوست و همنوع خود حواله می کردند و چقدر با مهربانی و خوش رویی احوال تمامی خانواده یکدیگر را می پرسیدند.
گفتم: مطمئنید که اومدید برای حج ثبت نام کنید؟ آقایی که با داد و فریاد راه انداختن و متشنج کردن جوّ می خوای کارت پیش بره، در این لحظه و این موقعیت سکوت تو یعنی لبیک گفتن و اگه به جای یقه گرفتنن و ناسزا گفتن کمک می کردی که مردم تو یه صف مرتب بشن، اون لحظه طواف کرده بودی و اگه به جای بوته بادمجانی که پای چشم اون بنده خدا کاشتی که اگه دوست و همسایه ات نبود، همنوعت که بود، گل بوسه ات رو بر گونه اش می کاشتی، تقصیر کرده و حاجی شده بودی.
یاد کرمهای کتاب "در تکاپوی معنا" افتادم. همه داریم از تپه ی کرما بالا می ریم، روی هم می لولیم تا به اون نقطه ی اوج که ازش بی خبریم برسیم. مهم نیست به چه قیمتی! مهم نیست اگه داریم بالا می ریم پامون رو کجا می ذاریم. مهم نیست قدمهامون روی سر و چشم و دست و پای کی میره. فقط میخوایم بالا بریم و برنده باشیم. می خوایم جایی باشیم که اون پایینیا آرزوی رسیدن بهش رو دارن.
غافل از اینکه برای به اوج رسیدن باید پرواز بلد باشیم. گذشتم، سر به آسمون بلند کردم و گفتم:
مقصود تویی کعبه و بت خانه بهانه است